ان الدین عندالله الاسلام - الا لله الدین الخالص

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:::: زمان ثبت : چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386 ::::
سیمای قرآنی ملکه ای که رستگار شد

از حساس ترین فرازهای زندگی حضرت سلیمان علیه السلام، داستان او و ملکه سبا است.

او در دوران پیامبری و فرمانروائی خود، بعد از اتمام بنای بیت المقدس، با عده ای به زیارت خانه خدا رفت. در راه بازگشت از کعبه به سوریه، در نزدیکی یمن، به جستجوی آب برای سپاه خود بود و از این رو ، سراغی از هدهد گرفت، اما دید که اوغایب است. گفت: اگر عذر غیبتش موجه نباشد، اورا شدیدا تنبیه می کنم.

هدهد بعد از تاخیری طولانی حاضر شد و گفت که غیبتش موجه است، زیرا به سرزمینی به نام سبا رفتم و از آنجا خبر مهمی برای شما آورده ام. آنجا زنی بنام بلقیس بر مردم حکومت می کند، او قدرت و عظمت زیاد و تخت با شکوهی دارد. اما شیطان بر آنها مسلط شده و از راه راست آنها را باز داشته است. آنها آفتاب را به جای خدا می پرستند و در مقابل خورشید سجده می کنند.

در همین موقع ملکه سبا بسیار تعجب کرد و به نیروی الهی ونشانه های قدرت خداپی برد، پس به سلیمان وخدای او قلبا ایمان آورد و گفت: خدایا، من تاکنون به خود ستم کردم و خود را از رحمت تو محروم ساختم. اینک با سلیمان در برابر تو، ای خدای جهانیان ایمان آوردم و تسلیم می شوم. تو مهربانترین مهربانان هستی

سلیمان از این داستان تعجب کرد و گفت: در این باره تحقیق می کنم. بعد نامه ای نوشت و به هدهد داد و گفت: این نامه را به نزد او ببر و پاسخ آن را بیاور.

هدهد نامه را گرفت و به سرزمین سبا برد و نزد بلقیس انداخت و خود در گوشه ای منتظر ماند تا از ماجرا آگاه شود. بلقیس که ملکه ای با حشمت و متین بود، نامه را باز کرد و چنین خواند:

"این نامه از سلیمان و بنام خدای بخشاینده و مهربان است. با من از سر ستیز بر نخیزید و مطیع و تسلیم نزد من آئید".

ملکه سبا ، موضوع را با بزرگان مملکتی در میان گذاشت که باید چه کنیم؟ آنها گفتند که ما به درایت و لیاقت تو اعتماد داریم، هرچه خود صلاح میدانی همان کن. ملکه مدتی به فکر فرو رفت و بعد گفت: این نامه از طرف فرمانروائی مقتدر است. تا کسی به قدرت خود ایمان نداشته باشد، اینطور حرف نمیزند. من مصلحت می بینم که ما هدایائی برای او بفرستیم، و ببینیم که آیا هدایای ما را می پذیرد یا خیر؟

مفسرین گفته اند که بلقیس با این کار میخواست بفهمد که سلیمان، پادشاه است یا پیغمبر و فرستاده الهی، زیرا عادت پادشاهان معمولا اینست که هدایا را می پذیرند و آنرا دوست دارند، ولی پیامبران الهی آنرا نپذیرفته و آنرا بر میگردانند.

همینکه هدهد از مسائل آگاه شد، خود را به سلیمان رساند و همه ماجرا را تعریف کرد. سلیمان ، پیش از اینکه حاملان هدایا از طرف بلقیس برسند، دستور داد تا قصر او را بسیار بسیار باشکوه و زیبا و مجلل و لشگریانش هنگام ورود آنها، صف آرائی کنند تا حشمت و شوکتش، نمایان شود.

وقتی که فرستادگان بلقیس، به قصر سلیمان رسیدند از آنهمه شکوه و جلال، تعجب کردند و وارد قصر شدند و هدایای خودشان را تقدیم حضرت کردند. این پیامبر خدا مقدم آنهارا گرامی داشت، ولی هدایای آنها را نپذیرفت و به آنها گفت: آنچه که خداوند به من از نعمت هایش داده، بهتر از اینهاست. او به من پادشاهی و نبوت عطا کرده است. خواهشمندم هدایارا برگردانید. من هرگز به مال شما چشم طمع ندارم و از دعوت به خدا و پرستش او دست بر نمی دارم. با احترام میگویم که بلقیس و همه مردمش باید به خدا ایمان بیاورند و او را بپرستند. در غیراین صورت، با لشگری فراوان، به آن سرزمین می آیم و او را با خواری از آن شهر بیرون می کنم.

فرستادگان ملکه سبا، پیام سلیمان را به او رسانده و هدایا را برگرداندند و ماجرا را تعریف کردند.

بلقیس دانست که در مقابل سلیمان و حشمت و جاه و جلال او تاب مقاومت و نبرد ندارد. لذا تصمیم گرفت که با سران و بزرگان مملکتی، راهی دربار سلیمان و بیت المقدس شود. چون سلیمان شنید که بلقیس و همراهان او میایند به یاران خود گفت:

چه کسی میتواند تخت اورا ، پیش از اینکه او بیاید، نزد من حاضر کند؟ عفریتی از جن گفت: من تخت او را پیش از اینکه تو از جایت بلند شوی می آورم.

ولی یکی از یاران نزدیک او که حکمت و علمی ازکتاب داشت گفت: من آنرا در کمتر از یک چشم بر هم زدن میاورم. (از روایات بدست میایدکه،این شخص آصف بن برخیا خواهرزاده و وصی سلیمان بود.)

ناگهان سلیمان آنرادر برابرخود دید. فورا شکر خدا به جای آورد و گفت: این کرامتی است از جانب خدا. سپس دستور داد تا آن تخت را در کنار تخت خودش بگذارند تا ببیند که آیا ملکه سبا، تخت خود را میشناسد یاخیر؟

ملکه سبا ، موضوع را با بزرگان مملکتی در میان گذاشت که باید چه کنیم؟ آنها گفتند که ما به درایت و لیاقت تو اعتماد داریم، هرچه خود صلاح میدانی همان کن. ملکه مدتی به فکر فرو رفت و بعد گفت: این نامه از طرف فرمانروائی مقتدر است. تا کسی به قدرت خود ایمان نداشته باشد، اینطور حرف نمیزند.

بلقیس با همراهان وارد قصر سلیمان شدند. او تخت خود را با تمام تزئینات و ریزه کاریهای آن درکنار تخت سلیمان دید و گفت: ما قبلا به درستی دعوت سلیمان آگاه و مطیع او شده ایم. سپس خواست تا فضای قصر را بپیماید.

در هنگام عبور تصور کرد که زمین آنجا آب است و او باید از آب نمائی کوچک بگذرد. از این رو پوشش پاهای خود را کنارزد. اما سلیمان به او گفت که این قصری است از بلور صاف و آب نیست.

در همین موقع ملکه سبا بسیار تعجب کرد و به نیروی الهی ونشانه های قدرت خداپی برد، پس به سلیمان وخدای او قلبا ایمان آورد و گفت: خدایا، من تاکنون به خود ستم کردم و خود را از رحمت تو محروم ساختم. اینک با سلیمان در برابر تو، ای خدای جهانیان ایمان آوردم و تسلیم می شوم. تو مهربانترین مهربانان هستی.

:::: زمان ثبت : چهارشنبه 22 اسفند ماه سال 1386 ::::
داستانی شگفت از زنی که جز قرآن نمی‌گفت!

 

 

از ابوالقاسم قشیرى نقل شده که در بادیه زنى را تنها دیدم گفتم کیستى؟ جواب داد:

« وَقُلْ سَلاَمٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ »  ( و بگو به سلامت! پس زودا که بدانند.) (1)

از قرائت آیه فهمیدم که مى گوید اوّل سلام کن سپس سؤال کن که سلام علامت ادب و و ظیفه و ارد بر مورود است.

به او سلام کردم و گفتم در این بیابان آن هم با تن تنها چه مى کنى؟

پاسخ داد:

« مَن یَهْدِ اللهُ فَمَا لَهُ مِن مُضِلٍّ » (وهر که را خدا هدایت کند گمراه کننده ای ندارد.) (2)

از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم این زن با کمال که نمونه او را ندیده بودم و نشنیده بودم کیست جواب دادند: اى مرد این زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله علیهاست که بیست سال است جز قرآن سخن نگفته است!

از آیه شریفه دانستم راه را گم کرده ولى براى یافتن مقصد به حضرت حق جلّ و علا امیدوار است.

گفتم جنّى یا آدم؟ جواب داد:

« یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِد » ( ای فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازی بر گیرید .)  (3) 

از قرائت این آیه درک کردم که از آدمیان است.

گفتم از کجا مى آئى؟ پاسخ داد:

« یُنَادَوْنَ مِن مَکَان بَعِید » ( آنان را از جایی دور ندا می دهند.) (4)

از خواندن این آیه پى بردم که از راه دور مى آید.

گفتم کجا مى روى؟ جواب داد:

« وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً »

( و برای خدا،  حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] کسی ‌که بتواند به سوی آن راه یابد.) (5) 

فهمیدم قصد خانه خدا دارد.

گفتم چند روز است حرکت کرده اى؟ پاسخ داد:

« وَلَقَدْ خَلَقْنَا السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا فِی سِتَّةِ أَیَّام »

آری، قرآن احسن قول، قصص و قانون است و هرکه در تمامی ابعاد حیات و حرکتش بدان تمسک جوید و از آن نور برگیرد بر مرکب سعادت نشسته و در طریق هدایت خواهد راند.

 ( و در حقیقت، آسمانها و زمین و آنچه را که میان آندو است در شش هنگام آفریدیم.) (6)

فهمیدم شش روز است از شهر خود حرکت کرده و بسوى مکه معظّمه مى رود.

 پرسیدم غذا خورده اى؟ جواب داد:

« لاَ یُکَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا »

( خداوند هیچ کس را جز به قدر توانایی‌اش تکلیف نمی‌کند.) (7)

فهمیدم که به اندازه من در مسئله حرکت و تند روى قدرت ندارد. به او گفتم بر مرکب من در ردیف من سوار شو تا به مقصد برو یم پاسخ داد:

« لَوْ کَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا »

( اگر در آنها [ آسمان و زمین] جز خدا، خدایانی[ دیگر] وجود داشت، قطعا زمین و آسمان تباه می‌شد.) (8)

معلومم شد که تماس بدن زن و مرد در یک مرکب یا یک خانه یا یک محل موجب فساد است، به همین خاطر از مرکب پیاده شدم و به او گفتم شما به تنهائى بر مرکب سوار شو، چون بر مرکب قرار گرفت گفت:

گفتم جنّى یا آدم؟ جواب داد:

« یَا بَنِی آدَمَ خُذُوا زِینَتَکُمْ عِندَ کُلِّ مَسْجِد » ( ای فرزندان آدم! جامه خود را در هر نمازی بر گیرید .)  (3)  از قرائت این آیه درک کردم که از آدمیان است.

« سُبْحَانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنَا هَذا وَمَا کُنَّا لَهُ مُقْرِنِینَ »

( پاک است کسی که این را برای ما رام کرد و [گرنه] ما را یارای [رام ساختن] آنها نبود.) (9)

چون این آیه را قرائت کرد فهمیدم در مقام شکر حق برآمده و از عنایت خداوند عزیز، سخت خوشحال است.

وقتى به قافله رسیدیم گفتم در این قافله آشنائى دارى جواب داد:

« وَمَا مُحمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ »

( و محمد جز فرستاده ای‌که پیش از او [هم ]‌ پیامبرانی [آمده و] گذشتند نیست.) (10)

« یَا یَحْیَى خُذِ الْکِتَابَ بِقُوَّة » ( ای یحیی کتاب [خدا] را به جد و جهد بگیر.) (11)

« یَامُوسَى إِنِّی أَنَا اللهُ » ( ای موسی! منم، من، خداوند، پروردگار جهانیان.) (12)

« یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الاَْرْضِ » ( ای داود ما تو را در زمین خلیفه [و جانشین] گرداندیم. ) (13)

از قرائت این چهار آیه دانستم چهار آشنا به نامهاى محمد و یحیى و موسى و داود در قافله دارد.

چون آن چهار نفر نزدیک آمدند، این آیه را خواند:

« الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا» ( مال و پسران زیور زندگی دنیایند. ) (14)

فهمیدم این چهار نفر پسران اویند، به آنان گفت:

« یَا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ الاَْمِینُ »

 ( ای پدر! او را استخدام کن چراکه بهترین کسی است که استخدام می‌کنی. ) (15)

از قرائت این آیه فهمیدم به فرزندانش مى گوید به این مرد زحمت کشیده امین مزد بدهید ، چون فرزندانش به من مقدارى درهم و دینار دادند و او حس کرد کم است این آیه را خواند:

گفتم کجا مى روى؟ جواب داد:

« وَللهِِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً »

( و برای خدا، حج آن خانه، بر عهده مردم است؛ [ البته بر ] کسی ‌که بتواند به سوی آن راه یابد.) (5)  فهمیدم قصد خانه خدا دارد.

« وَاللهُ یُضَاعِفُ لِمَن یَشَاءُ »

( وخداوند برای هر کس که بخواهد [آنرا] چند برابر می‌کند. ) (16)  

یعنى به مزد او اضافه کنید.

از وضع آن زن، سخت به تعجّب آمده بودم به فرزندانش گفتم این زن با کمال که نمونه او را ندیده بودم و نشنیده بودم کیست جواب دادند: اى مرد این زن حضرت فضّه، خادمه حضرت زهرا، سلام الله علیهاست که بیست سال است جز قرآن سخن نگفته است!!

آری، قرآن احسن قول، قصص و قانون است و هرکه در تمامی ابعاد حیات و حرکتش بدان تمسک جوید و از آن نور برگیرد بر مرکب سعادت نشسته و در طریق هدایت خواهد راند.

پی‌نوشت‌ها:

1 ـ زخرف (43) : 89 .

2 ـ زمر (39) : 37 .

3 ـ اعراف (7) : 31 .

4 ـ فصلت (41) : 44 .

5 ـ آل عمران (3) : 97 .

6 ـ ق (50) : 38 .

7 ـ بقره (2) : 286 .

8 ـ انبیا (21) : 22 .

9 ـ زخرف (43) : 13 .

10 ـ آل عمران (3) : 144 .

11 ـ مریم (19) : 12 .

12 ـ قصص (28) : 30 .

13 ـ ص (38) : 26 .

14 ـ کهف (18) : 46 .

 15ـ قصص (28) : 26 .

16 ـ بقره (2) : 261 .

بر‌‌گرفته‌ از:

انصاریان، حسین، عرفان اسلامی (شرح جامع مصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه)، ج10.

:::: زمان ثبت : چهارشنبه 8 اسفند ماه سال 1386 ::::
ملاقات حضرت ابراهیم علیه السلام با عابد

حضرت ابراهیم علیه السلام براى عبرت گرفتن از مخلوقات خدا در شهرها مى‌گشت، روزى گذرش به بیابانى افتاد، شخصى را دید جامه مویین پوشیده و با صداى بلند نماز مى‌خواند.
ابراهیم علیه السلام از نماز او تعجب کرد، نشست و انتظار کشید تا نماز او تمام شود، ولى او نماز را رها نمى‌کرد، چون بسیار به طول انجامید ابراهیم علیه السلام او را با دست تکان داد و گفت: با تو کارى دارم نمازت را تمام کن .
عابد دست از نماز کشید و کنار ابراهیم علیه السلام نشست.
ابراهیم علیه السلام از او پرسید براى چه کسى نماز مى‌خوانى؟
گفت: براى خدا .
پرسید: خدا کیست؟
گفت: آن کس که من و تو را خلق کرده است.
گفت: طریق تو مرا خوش آمد، دوست دارم براى خدا با تو برادرى کنم، خانه‌ات کجاست که هر گاه خواستم تو را ملاقات کنم به دیدنت بیاییم ؟
عابد گفت: خانه من جایى است که تو را به آنجا راه نیست .
ابراهیم علیه السلام گفت: یعنى کجاست؟
گفت: وسط دریا.
پرسید: پس تو چگونه مى‌روى؟
گفت: من از روى آب مى‌روم .
ابراهیم علیه السلام گفت: شاید آن کس که آب را براى تو مسخر کرده است، براى من نیز چنین کند، برخیز تا برویم و امشب را با هم باشیم .
آن دو حرکت کردند، وقتى به دریا رسیدند، مرد عابد بسم الله گفت و بر روى آب حرکت کرد، حضرت ابراهیم علیه السلام نیز بسم الله گفت و به دنبالش رفت .
آن مرد از این کار ابراهیم علیه السلام خیلى تعجب کرد. وقتى به خانه آن مرد رسیدند، ابراهیم علیه‌السلام از او پرسید: خرج و مخارج زندگى‌ات را از کجا تامین مى‌کنى؟
گفت: از میوه این درخت، آن را جمع مى‌کنم و در تمام سال با آن معاش مى‌کنم.
ابراهیم علیه السلام از او پرسید: کدام روز از همه روزها بزرگتر است؟
گفت: روزى که خدا خلایق را بر اعمالشان جزا مى‌دهد.
ابراهیم علیه السلام گفت: بیا دست به دعا برداریم، یا تو دعا کن من آمین مى‌گویم و یا من دعا مى‌کنم تو آمین بگو.
عابد گفت: براى چه دعا کنیم؟
ابراهیم علیه السلام گفت: دعا کنیم که خدا ما را از شر آن روز نگاه دارد، دعا کنیم که خدا مؤمنان گناهکار را مورد آمرزش قرار دهد.
عابد گفت: نه، من دعا نمى‌کنم .
پرسید: چرا؟
گفت: براى این که سه سال است حاجتى دارم هر روز دعا مى‌کنم ولى هنوز دعایم مستجاب نشده است و تا آن برآورده نشود شرم مى‌کنم که از خداوند چیز دیگرى بخواهم .
ابراهیم علیه السلام گفت: خداوند متعال هرگاه بنده‌اش را دوست داشته باشد، دعایش را به درجه اجابت نمى‌رساند تا او بیشتر مناجات و اظهار نیاز کند، اما وقتى بنده‌اى را دشمن دارد، یا زود دعایش را مستجاب مى‌کند و یا ناامیدش مى‌کند که دیگر دعا نکند و بیشتر از آن با خدا صحبت نکند.
آن گاه ابراهیم علیه السلام از او پرسید: حالا بگو ببینم چه چیزى از خدا خواسته‌اى که او براى تو برآورده نکرده است؟
مرد عابد گفت: روزى در همان جاى نمازم مشغول نماز بودم که ناگاه کودکى را در نهایت زیبایى و جمال، با سیمایى نورانى، موهایى بلند و مرتب دیدم که چند گوسفند چاق و فربه و چند گاو که گویى بر بدن آنها روغن مالیده بودند، مى‌چرانید. من از آنچه دیده بودم بسیار خوشم آمد. گفتم: اى کودک زیبا، این گاو و گوسفندها مال کیست؟ گفت: مال خودم است . گفتم: تو کیستى؟ گفت: من پسر ابراهیم خلیل خدا هستم . من در همان موقع دست به دعا بلند کردم و از خدا خواستم که خلیلش را نشان من دهد. (ولى سه سال است که هنوز خبرى نیست .)
ابراهیم علیه السلام گفت: منم ابراهیم، خلیل خدا و آن کودک که مى‌گویى پسر من است .
عابد گفت: الحمدلله رب العالمین که دعاى مرا مستجاب کرد. و آنگاه دست در گردن ابراهیم علیه السلام انداخت و دو طرف صورت او را بوسید و گفت: حالا بیا و تو دعا کن تا من آمین بر دعاى تو بگویم .
ابراهیم علیه السلام دست به دعا بلند کرد و گفت: خداوندا گناهان مؤمنین و مؤمنات را تا روز قیامت ببخش و از آنها راضى باش.
و عابد آمین گفت.
دعاى ابراهیم علیه السلام کامل است و شامل حال همه مسلمانان گناهکار تا روز قیامت مى‌شود.

:::: زمان ثبت : شنبه 4 اسفند ماه سال 1386 ::::
خدا هست

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت
در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت
آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند
وقتی به موضوع ((خدا)) رسید
آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد
:مشتری پرسید
چرا باور نمیکنی؟
:آرایشگر جواب داد
کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟
بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت
نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند
آرایشگر کارش را تمام کرد و
مشتری از مغازه بیرون رفت
به محض اینکه از مغازه بیرون آمد
مردی را دید با موهای بلند و کثیف
و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد
:و به آرایشگر گفت
میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند
:آرایشگر گفت
چرا چنین حرفی میزنی؟
من اینجا هستم. من آرایشگرم
همین الان موهای تو را کوتاه کردم
:مشتری با اعتراض گفت
نه. آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که
بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
آرایشگر: نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند
مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است
!خدا هم وجود دارد
فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد

:::: زمان ثبت : شنبه 20 بهمن ماه سال 1386 ::::
تعجب عزرائیل!

در زمان حکومت حضرت سلیمان (ع) مردی ساده اندیش در حالی که سخت ترسیده و وحشت کرده بود و چهره اش زرد و لبهایش کبود شده بود به سرای سلیمان (ع) پناهنده شد و با عجز و لابه گفت: ای سلیمان به من پناه بده سلیمان به او گفت چه شده ؟ او عرض کرد عزرائیل با خشم به من نگاه کرد وحشت کردم از شما تقاضای عاجزانه دارم که به باد فرمان دهی که مرا به هندوستان ببرد تا از بند عزرائیل رهایی یابم. سلیمان به تقاضای او توجه کرد.

باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوی خاک هندستان برآب

روز بعد سلیمان (ع) عزرائیل را دید و گفت چرا به این بینوا با دیده خشم آلود نگاه کردی که از وطن آواره و بی خانمان شد. عزرائیل گفت : خداوند فرموده بود که من جان او را در هندوستان قبض کنم و چون او را در این جا دیدم از این رو در فکر فرو رفتم و حیران شدم با تعجب گفتم اگر او دارای صد پر هم باشد و به طرف هندوستان پرواز کند به آنجا نمی رسد.

چون به امر حق به هندستان شدم
دیدمش آنجا و جانش بستدم

به هندوستان رفتم و دیدم او آنجا است و در نتیجه جانش را گرفتم.

:::: زمان ثبت : شنبه 13 بهمن ماه سال 1386 ::::
لطف الهی

 

چکیده ای از کتاب :

جوامع الحکایات و لوامع الروایات از: سدید الدین محمد عوفی

 

در کتاب سیرالصالحین اورده است که ذالنون مصری می گوید وقتی از شهر مصر بیرون امدم تا ساعتی در صحرا تفرجی کنم . بر گوشه رود نیل می گشتم و در جریان زلال شمال نظاره می کردم ناگاه گژدمی دیدم که به تعجیل می امد گفتم به کجا خواهد رفت؟چون به لب اب رسید غوکی بر لب اب امده بود . ان کژدم بر پشت او نشست ،واو را مرکب خود ساخت ،و د رآب شنا کرد . من گفتم هر آینه زیر این سّری است . خود را به آب زدم و به تعجیل از آب گذشتم و به کنا رآمدم چندانکه غوک برسید و کژدم را از آب بگذرانید .به خشکی آمد و به رفتن تعجیل گرفت. و من در عقب او می رفتم تا به زیر درختی رسید . مردی در زیر سایه درخت خفته بود و ماری سیاه قصد او کرده بود و نزدیک آمده بود که زخم بر وی راند . ناگاه کژدم بیامد و قصد کرد ونیشی بر پشت او زد چنانکه مار از حال بیفتاد و هلاک شد. پس کژدم برگشت و به لب آب آمدو غوک منتظر او بود و بر پشت او نشست وبرفت.
من متحیر بماندم که لابد این مرد ولیّی باشد از اولیای خدا،
خواستم به او تقرب کنم و پای ببوسم . نگه کردم جوانی بود مست و از عقل تهیدست.
حیرت من زیاد شد و از آن حال بر حفظ عصمت پروردگار جل و علا استدلال گرفتم که هر چند بندگان جفا پیش می آید رحمت در حق ایشان بیش می باشد.
پس صبر کردم ،تا از خواب مستی در آمد.مرا بر سر خوددید و متعجب شد ،در پای من افتاد که ای امام یگانه :اینجا بر سر این گناهکارچه مقام کرده ای؟
گفتم دست از این اعتذار بدار . . بدین مار برگمار
جوان چون مار بدید دست بر سر زدن گرفت و گفت حال چگونه بوده است؟
دوالنون می گوید از اول تا به اخر با وی حکایت کردم . جوان رو به اسمان کرد
و

گفت :الهی لطف تو با مستان چنین است با دوستان چگونه خواهد بود؟

پس در رود نیل غسلی آورد و روی بادیه نهاد و به مجاهدت مشغول شد.
و هر که را لطف الهی  بنوازد ،ارشاد و هدایت او را چنین لطفها سازد
:::: زمان ثبت : سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386 ::::
برادران یوسف (علیه السلام)
  هنگامی که برادران یوسف (علیه السلام) می خواستند او را به چاه بیفکنند ،وی خندید ،برادرانش تعجب کردند و گفتند : برای چه می خندی ؟! حضرت یوسف (علیه السلام) راز خنده خود را این گونه بیان کرد:
فراموش نمی کنم روزی را که، به شما برادران نیرومند نظر افکندم و خوشحال شدم و با خود گفتم : کسی که این همه یار ویاور نیرومند دارد از حوادث سخت چه غمی خواهد داشت ! روزی به بازوان شما ، دل بستم ،اما اکنون در چنگال شما گرفتارم و به شما پناه می برم ،ولی به من پناه نمی دهید.
خدا؛ شما را بر من مسلط ساخت تا بیاموزم که به غیر او ( حتی برادرانم )تکیه نکنم .
:::: زمان ثبت : پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386 ::::
شیطان
روزى پیامبر اکرم صلى ‏الله ‏علیه ‏و آله از راهى عبور مى ‏کرد. در راه شیطان را دید که خیلى ضعیف و لاغر شده است. از او پرسید: چرا به این روز افتاده ‏اى؟ گفت: یا رسول ‏الله از دست امت تو رنج مى ‏برم و در زحمت‏ بسیار هستم . پیامبر فرمودند: مگر امت من با تو چه کرده ‏اند ؟ گفت: یا رسول ‏الله، امت ‏شما شش خصلت دارند که من طاقت دیدن و تحمل این خصایص را ندارم .اول این که هر وقت ‏به هم مى‏ رسند سلام مى ‏کنند. دوم این که با هم مصافحه - دست دادن- مى ‏کنند. سوم آن که ، هر کارى را که مى‏ خواهند انجام دهند ?ان‏ شاء الله? مى ‏گویند ، چهارم از این خصلت ها آن است که استغفار از گناهان مى ‏کنند ، پنجم این که تا نام شما را مى‏ شنوند صلوات مى‏ فرستند و ششم آن که ابتداى هر کارى ? بسم الله الرحمن الرحیم‏? مى‏ گویند.
:::: زمان ثبت : پنجشنبه 27 دی ماه سال 1386 ::::
شگفتا
گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر کس از شما که مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد !
کسى برنخاست. گفت :
حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !
باز کسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !
:::: زمان ثبت : چهارشنبه 14 آذر ماه سال 1386 ::::
کلاه شیطان
رسول خدا( صلی الله علیه و آله) فرمود: شیطان به نزد موسی (علیه السلام ) آمددر حالی که کلاه دراز رنگارنگی به سر داشت، کلاهش را برداشت و خدمت موسی (علیه السلام) ایستاد و به او سلام کرد.
موسی(علیه السلام) گفت: تو کیستی؟
گفت: من شیطانم.
موسی(علیه السلام) گفت: شیطان توئی؟! خدا آواره ات کند
شیطان گفت: من آمده ام بخاطر منزلتی که نزد خداوند داری به تو سلام کنم
موسی علیه السلام به او فرمود: این کلاه چیست؟
گفت: به وسیله این کلاه دل آدمیزاد را می ربایم (گویا رنگ های مختلف کلاه نمودار شهوات و زینت های دنیا و عقاید فاسد و ادیان باطل بوده است).
موسی گفت: به من بگو گناهی را که وقتی انسان مرتکب می شود بر او مسلط می شوی؟ شیطان گفت: هنگامی که ادمی از خودش خوشش امده و عملش را زیاد بداند و گناهش را کوچک شمارد.
و حضرت رسول در ادامه فرمود : خدای عزوجل به داود علیه السلام فرمود: ای داود! گنهکاران را مژده بده و صدیقان ( راستگویان و درست کرداران) را بترسان، داود عرض کرد: چگونه گنهکاران را مژده دهم و صدیقان را بترسانم! فرمود: ای داود! گنهکاران را مژده بده که من توبه را می پذیرم و از گناه در می گذرم و صدیقان را بترسان که به اعمال خویش خودبین نشوند، زیرا بنده ای نیست که به پای حسابش کشم جز آن که هلاک باشد ( و سزاوار عذاب، زیرا از نظر عدالت و حساب عبادت بنده با شکر یکی از نعمت های او برابری نمی کند )
   1      2    >>

وب وبلاگ
Google Groups
Afghanis
Visit this group