ان الدین عندالله الاسلام - الا لله الدین الخالص

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
:::: زمان ثبت : سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387 ::::
دعای امروز برای دوست داران دین و ایمان
'اللهم '

(((((اللهم یا رحمن یا رحیم یا سمیع یا علیم یا غفور یا کریم إنی أسألک بعدد من سجد لک فی حرمک المقدس من یوم خلقت الدنیا إلى یوم القیامة أن تطیل عمر قاریء هذا الدعاء على العمل الصالح وان تحفظ أسرته وأحبته وان تبارک عمله وتسعد قلبه وأن تفرج کربه وتیسر أمره وأن تغفر ذنبه وتطهر نفسه وان تبارک سائر ایامه وتوفقه لما تحبه وترضاه اللهم أمین. )
:::: زمان ثبت : چهارشنبه 21 فروردین ماه سال 1387 ::::
پروردگارابرمن نظر کن...
پروردگارابرمن نظر کن،
اما نه به اندازه ی ارزش و لیاقتم زیرا از آن بی بهره ام.
بلکه به اندازه ی عشقم،به اندازه ی اشتیاقم،به اندازه ی نیازم.
نه نیاز به آسایش،    نیازبه رسیدن.
توجهم کن وفراموشم مکن،نه به اندازه ی عشق ونیازم زیرا بسیار ناچیز است.
بلکه به اندازه ی کرامت ورحمتت.
یاریم کن،نه به اندازه ی استحقاقم بلکه به اندازه ی مهر و رافتت.
ای بخشاینده ی گناهان ،نبخشای خطای کوچکم را.
زیرا بخشایشت گستاخم می کند وبه من جسارت انجام گناهان بزرگتررامی دهد.
عذابم ده ومجازاتم کن بسیار بیشتر از گناهم،اما بسیار کمتر ازخشمت.
زیرا هنگام خشم رها می کنی مرا تا نابودشوم،
وهنگام خرسندی با مهربانی مجازات می کنی مرا که تا فرصتی باقیست برگردم.
تنبیه تورا بخششت می دانم وآن رابسیار دوست می دارم.
صبر ده مرابیشتر ازدرد م ودرد ده مرا کمترازصبرم.
آنقدربر صبر من بیفزای تاغلبه کندبر هر دردی.
 آنگونه که حتی دردشوارترین لحظات قلبم آرام وخشنودباشد.
خشنود باش از من ،باآن که مستحق خشمم.
:::: زمان ثبت : پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1387 ::::
سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی
به نام آنکه اشک را آفرید تا شهر عاشقان آتش نگیرد
سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی
خدایا!
مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.
خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.
خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !
خدایا!
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند،  آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.
:::: زمان ثبت : پنجشنبه 1 فروردین ماه سال 1387 ::::
الهی

به علمای مامسئولیت،به عوام ما علم وبه مومنان ماروشنائی وبه روشنفکران ما ایمان وبه متعصبین ما فهم،وبه فهمیدگان ما تعصب وبه زنان ما شعوروبه مردان ما شرف وبه پیران ما آگاهی وبه جوانان ما اصالت،وبه اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده، به خفتگان مابیداری وبه بیداران ما اراده وبه مبلغین ماحقیقت وبه دین داران ما دین وبه نویسندگان ما تعهد وبه هنرمندان ما درد وبه شاعران ما شعور و به محققان ماهدف وبه نومیدان ما  امید وبه ضعیفان ما نیرو وبه محافظه کاران ما گستاخی وبه نشتگان ما قیام وبه راکدان ما تکان وبه مردگان ما حیات وبه کوران ما نگاه وبه خاموشان ما فریاد وبه مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ماعلی وبه فرقه های ما وحدت وبه حسودان ما شفا وبه خودبینان ما انصاف وبه فحاشان ما ادب وبه مجاهدان ماصبروبه همه مردم خود آگاهی وبه همه ملت ماهمت تصمیم واستعداد فداکاری وشایستگی نجات وعزت ببخش....

:::: زمان ثبت : دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386 ::::
اللهم اغفر للمومنین و المومنات

TinyPic image

:::: زمان ثبت : شنبه 18 اسفند ماه سال 1386 ::::
مناجات-۲
 
الهی بنده آشفته حالم....چرا از درد محرومی ننالم
الهی بی نوائی درد مندم....حزین و دل غمین و مستمندم
دل پر غصه من مایه من....امیدم بر تو شد سرمایه من
ذلیل و ناتوان و خوارو پستم....زره افتاده ام بر گیر دستم
ندارم ره به جائی ده پناهم...منزه کن تو یارب از گناهم
ترحم کن به حال مستمندی....نظر کن بر اسیر و دردمندی
دلم را غرق حکمت از وفاکن....روانم را منور از صفا کن
زعشقت آتشی بر سینه افروز.....مرا مشمول رحمت کن شب و روز
نجاتم ده ز درد خود پرستی....دلم پر کن ز عشق و شور و مستی
دلم را زنده کن از آتش عشق....روان پاینده کن در تابش عشق
رهایم کن رها از عرصه خاک....مرا بنما مقیم عالم پاک
مکن محرومم از فیض حضورت....عطا کن بر دل و جانم ز نورت
دلم را غرق در نور رضاکن....ز بند نفس و شیطانم رها کن
در رحمت گشا مسکینم و زار....مدارم این جهان و آن جهان خوار
:::: زمان ثبت : شنبه 18 اسفند ماه سال 1386 ::::
برگ اول

برگ اول
الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی،
و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟

خدایا من کیستم که بر درگاه تو زارم یا قصه درد خود بتو پردازم.
در عشق تو من کیم که در منزل من از وصل رخت گلی دمد بر گل من .
الهی ای راهنما به کرم ، فروماندم در حیرت یکدم ، آن کدام است ؟ دمی که نه حوا در آن گنجد نه آدم .
اگر من دم بیابم چون من کیست ؟ بیچاره زنده ای که بی نفسش باید زیست .
الهی از جودتو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی و از رحمت تو هر کسی را سهمی .
بگذار تا داستان درد خود بتو پردازم ، بر درگاه تو میزارم و به امید تو می نازم ، یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم .
مهر تو به مهر خاتم ندهم ...
وصلت به دم مسیح مریم ندهم ...
عشقت به هزار باغ خرم ندهم ...
یک دم غم تو به هر دو عالم ندهم ...
الهی هر چند ما گنهکاریم تو غفاری ، هر چند ما زشت کاریم تو ستاری ...
الهی گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری ، ما را سزاست که خطاهای ما را در گذاری.
الهی به نشانت بینندگانیم ، به نامت زندگانیم ، به فضلت شادانیم ، به مهرت نازانیم ...
از جام مهر تو مست ماییم ، صید عشق تو در دام ماییم ...
زنجیر معنبر تو دام دل ماست .
عنبر ز نسیم او غلام دل ماست .
در عشق تو چون خطی بنام دل ماست .
گویی که همه جهان بکام دل ماست .
الهی دانی که من به خود و به این ورزم و نه به کفایت خود شمع هدایت افروزم ...
از من چه آید ؟ و از کردار من چه گشاید ، طاعت من به توفیق تو ، خدمت به هدایت تو ...
توبه من به رعایت تو ، شکر من به انعام تو ، ذکر من به الهام تو ...
همه تویی ، من کیم ؟ اگر فضل تو نباشد من بر چه ام ؟
الهی ، اگر تو مرا خواستی ، من آن خواستم که تو خواستی و آن خواهم که تو خواهی ...
آمین ...

 

:::: زمان ثبت : چهارشنبه 15 اسفند ماه سال 1386 ::::
برگ هفتم

برگ هفتم


آه ای خدای بزرگ و مهربون :
نویسـم رازهـایـی که نهـان است
چه حاجت ؟ غم ز چشمانم عیان است
قـلم می گرید از این حـال زارم
نه من حـال دلـم را می نـگارم
که این تنـهایی و سنگیـنی درد
دل من را شکست و پر ز خون کرد
و هر روزی هـزاران بار تا شـام
دلم می میـرد و می گیرد آرام
دل خونیـن خود در دسـت گیرم
و شب ها را به سوگش می نشینم
برایـش نغـمه هایی می سرایم
به پایـش عقده ها را می گشایم
دگر با من کسی درد آشنا نیست
دگر در قلب ها گویی خدا نیست
شکسته در گلویـم حجم فریاد
زمانه نـاله هایـم برده از یاد
زمـانه تا به کی با من چنـینی؟
مگر سـخت است لبخنـدم ببینی؟
به زندان جفـایت من اسیـرم
تو می دانی از این پیمانه سیـرم
سپـردم دل به آییـن محبـت
چه دانستم شود دل غرق محنت؟
دلا آتـش همـانا حاصـلت بود
بسوز ای دل صداقت مشکلت بود
ز نا مردان چرا اینسان غمینی ؟

:::: زمان ثبت : سه شنبه 14 اسفند ماه سال 1386 ::::
برگ دهم

برگ دهم

الهی آمدم با دو دست تهی ...
چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟
الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومـــی را به شراب انس متان کردی قومی را بدریای دهشت غرق کردی ...
الهی تو آنی که نور تجلی بر دل های دوستان تابان کردی چشمه های مهـــر در سر ایشان روان کردی و آن دلها را آیینــه خود محل صفا کردی
تو در آن پیدا و به پیدایـی خـــود در آن دو گیتی نا پیدا کردی ...
الهی هر چه نشان شمردم پرده بود و هــر چه می مایه دانستم بیهوده بود ...
الهی این پرده ی من از من بدار و عیب هستی من از من وا دار و مرا در دست کوشش بمن گذار
الهی کرد ما در میار و زیان ما از ما وا دار ای کردگار نیکو کار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچـــه تو برتادی بما مسپار ...
الهی همه دوستان میان دو تن باشد ـ سه دیگر نگنجد درین دوستی همه تویی من در نگنجم
گر این کار سراز منست مرا بدین کار نا کاردر سزار تو است همه توئی من فضول را بدعوی چه کار؟
الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم
اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم در بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم ...
الهی ای داننــــده هر چیز و سازنده هر کار و دارنه هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت می اندازی و به لطف می سازی نه بیداد است و نه بازی ...
الهی نه به چرائی کار تو بنده را علم و نه بر تو کس را حکم سزا ها تو ساختی و نوا ها تو ساختی و نه از کسی به تو نه از تو به کس همه از تو بتو همه توئی و بس ...
الهی ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسندید ...
الهی بر هزاران عقبه بگذارنیدی و یکی ماند دل من خجل ماند از بس که ترا خواند ...
الهی به هزاران آب شبستی تا آشنا کردی با دوستی و یک ماند آن که مرا از من بشوی تا از پس خود بر خیزم و تو مانی ...
الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است ... این داستان عشق است ...
بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ...
الهی از ضعیف چه آید جز خطا و از جاهل چه آید جز جفا و تو خداوندی کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و بخشیدن عطا ...
بر من ببخشای گناهانم که همگی از نادانی و جهل من و بخشش از آن توست ...
الهی آمین ...

:::: زمان ثبت : یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386 ::::
برگ سیزدهم

برگ سیزدهم

خدایا ...
من هیچم و تو همه چیز من هستی
خدایا ...
در من شعله تسلیم را بیفروز و تو زندگی مرا تدوین کن که من بنده توأم
و از بنده جز فرمانبرداری سرور خود چه کاری بر می آید؟
پروردگارا ...
دست نیاز به سوی درگاهت دراز می کنم و تو را می ستایم که یگانه معبود و یاور من هستی در دنیایی که نشانی از محبت ندارد، من فقط به یک مهربان می اندیشم پس دستم را بگیر که به دستگیریت محتاجم، برای فردا توشه ای ندارم، اگر چراغ امید را فرا راهم روشن نکنی چنان فرو می مانم که برخاستنم محال است . دستم را بگیر ...

لبم پـــر شکایت شبم بـی نهایت
در این تیره شبها نثارت خــــــــدایا
دل سر به راهی الهـــی الهـــــی
در این جاده های سرد و ناحد
منم آن مســافری که خواهد
رسم تا به شهر روشنـــــایی
اگر تــــو مـــرا چنین بخواهی
الـــهی الـــــهی ببین ناتــــــــوانم
برافکن به جـــانم کمند بلند نگاهی
الـــهی الـــــهی شــب بی نصیبی
در اوج غریبـــــی ... مگر در تو گیرم پناهی
الـــهی الـــــهی بسویت نگـاهد دل من
دل شب پنــــاه دل من ستاره گواه دل من
که این اشک و آه دل من بود پیش رویت به عذر گناهی
الـــهی الـــــهی سحر میزند سر
دلـــم میزند پــر بســـویت الهی
الـــهی الـــــهی در این سایه روشن
به تو می رسم من به پــــرواز آهی
آه ... الهی الهی
الهی آمین ...
 

   1      2      3      4    >>

وب وبلاگ
Google Groups
Afghanis
Visit this group